سرو تثلیث آزادگی، ایستادگی و تفرد در کهن الگوی ایران شهری
به گزارش آبی طرح، در پهنه جغرافیایِ فرهنگیِ ایران، «سرو» نه تنها یک گونه گیاهی که قدیمی ترین پیوند میانِ تاریخ و اسطوره است. قبل از آن که اولین دولت شهرها در این فلات شکل بگیرند، این درخت بعنوان ستونِ سبزِ این سرزمین در خاک ریشه دوانده بود.
از منظرِ تاریخی، حضورِ سرو در متون و آثارِ باستانی، نشان دهنده یک گزینشِ نمادینِ عمیق است. از «سروِ کاشمر» که در روایاتِ اساطیری، میراثِ زرتشت و نمادِ نوزاییِ آیینِ مِهر بود، تا «سروِ ابرکوه» که با قدمتی بیشتر از چهار هزار سال، از مرزِ یک موجودِ بیولوژیک عبور کرده و به یک سندِ زنده تاریخی بدل گشته است؛ این موجود همیشه شاهدی بر فرازوفرود تمدن ها بوده است. در سنگ نگاره هایِ پلکانِ شرقیِ تخت جمشید، سروها دوشادوشِ نمایندگانِ ملل ایستاده اند؛ حضوری که فراتر از یک آرایه معمارانه، تجسمِ عینیِ قانونِ «اَشا» یا همان نظمِ بنیادینِ هستی در اندیشه ایرانِ باستان است. هخامنشیان با حک کردن نقشِ سرو بر سنگِ خارا، درحقیقت درصددِ پیوند زدن اقتدارِ سیاسیِ خویش به «نامیراییِ» این درخت بودند. سرو در طولِ هزاره ها، از میانِ آتشِ جنگ ها و طوفان هایِ تغییر، قامتِ راستِ خود را حفظ کرد و به ندرت تن به زوال داد.
تاریخِ ایران در تنهِ گره خورده این درخت خلاصه شده است؛ موجودی که با تاکید بر پایداریِ بیولوژیک و قداستِ اسطوره ای، توانسته است بر فرسایشِ زمان چیره شود. اما فراتر از قدمتِ چندهزارساله، رازِ این ماندگاری در چیست؟ چه طور یک گیاه توانسته است از ساحتِ فانیِ طبیعت فراتر رود و در حافظه جمعیِ یک ملت جاودانه شود؟ برای درکِ این کیمیا، باید از مرزِ تاریخ عبور کرد و به واکاویِ پیوندی پرداخت که میانِ کالبدِ فیزیکیِ سرو و روانِ انسانِ آزاده برقرار است؛ همان جایی که به تعبیرِ کارل گوستاو یونگ، طبیعت جایِ خودرا به کهن الگو می دهد.
شکوهِ واقعیِ سرو در مفهومی نهفته است که ادبیاتِ پارسی آنرا «آزادگی» نامیده و روان شناسیِ مدرن، آنرا غایتِ «تفرّد» می داند. سرو، قبل از آنکه یک درخت باشد، یک وضعیتِ وجودی است؛ پاسخی است سبز به تمامِ کوتاهی ها و زوال هایِ زمین. اگر بخواهیم کالبدِ این درخت را بشکافیم تا به جوهره آزادگی اش برسیم، باید به منطقِ تضادهای او بنگریم. نخستین نشانه این استقلال، در «همیشه سبزی» اوست؛ درحالی که تمامِ طبیعت در چرخه تکراریِ «تولد و مرگ» دست وپا می زند، سرو با حفظِ رنگِ خویش، بر ضد استبدادِ فصل ها شوریده است. نمادِ آگاهیِ بیداری است که در خوابِ زمستانی فرونمی رود. گویی به ما می آموزد که آزادگی در گروِ پرهیز از پراکندگی و تمرکز بر جوهره اصیلِ خویشتن است.
شگفت آورترین وجهِ این آزادگی، در مقامِ بی بری یا تهی دستیِ ظاهریِ سرو نهفته است. در نظامِ طبیعت که همه چیز بر پایه سودآوری و «داشتن» بنا شده، سرو با ندادنِ میوه از چرخه بهره کشی خارج می شود. این بی بری در تفکر ایرانی که آنرا می ستود نه از سرِ ناتوانی که نشانه ای از وارستگیِ مطلق و رهایی از بندِ تعلقات است؛ او هست تا «باشد». این منش، با سایه محدود و بی ادعای او تکمیل می شود؛ سرو دیگران را در تاریکیِ خویش محو نمی نماید. او مقتدر است؛ اما تمامیت خواه نیست و به هر موجودی اجازه می دهد در کنارِ او حظِ خود را از آفتاب ببرد. این استواریِ بیرونی، ریشه در یک انضباطِ درونی دارد. چوبِ سرو بشکلی غریب، تلخ و نفوذناپذیر است؛ چنان متراکم که هیچ موریانه ای توانِ نفوذ به قلبِ آنرا ندارد. بااین حال، علی رغمِ این صلبیت با یک انعطاف پذیریِ شگفت آور درآمیخته است که مانع از شکستنش در برابرِ طوفان هایِ سهمگینِ تاریخ می گردد. فرمِ «بته جقه» در هنرِ ایرانی، روایتگرِ همین خردِ بقاست؛ تواناییِ خم شدن متواضعانه در برابرِ تقدیر، بدونِ آنکه ریشه ها از خاک کنده شوند. همین سنتزِ میانِ استواری و نرمش، به او عمری اسطوره ای بخشیده است. سرو با عبور از مرزِ هزاره ها، از ساحتِ فانیِ بیولوژی هجرت کرده و به قلمروِ معنا قدم گذاشته است؛ موجودی که به کمالِ آزادگی رسیده و به معیارِ حقیقت در تاریخِ این سرزمین بدل گشته است.
اگر از منظرِ روان شناسیِ تحلیلی به این قامتِ بلند بنگریم، سرو فراتر از یک موجودِ نباتی، تجسمِ عینیِ کهن الگوی «خویشتن» در حافظه جمعیِ ماست. در مسیرِ تحولِ روانی که کارل گوستاو یونگ آنرا «تفرّد» (Individuation) می نامد، انسان فراخوانده می شود تا از توده یک شکلِ جامعه متمایز شده و به وحدتی درونی برسد. سرو، نقشه راهِ این سفرِ پرمخاطره است. تفرّد، دقیقاً از همان نقطه ای شروع می شود که سرو بر آن پای می فشارد: «تمایز». در ساحتِ معنا، سرو نه یک درخت که یک رخدادِ روانی است. برای درکِ این استحاله، باید تثلیثِ «آزادگی، ایستادگی و تفرّد» را در کالبدِ این موجودِ اسطوره ای بازخوانی کرد.
نخستین گامِ این سفر، «آزادگی» است که در پارادوکسِ شگفت انگیزِ بی بری تجلی می یابد. در جهانی که همه چیز بر مدارِ کارکرد و سودآوری تعریف می شود، سرو با امتناع از دادنِ میوه، اولین عصیانِ خودرا مقابل نقابِ اجتماعی (Persona) رقم می زند. این بی بری، نه از سرِ ناتوانی، بلکه نوعی استغنایِ وجودی است؛ او پیوندِ خودرا با انتظاراتِ فرساینده جهان قطع می کند تا فضایی برای «خود بودن» خلق کند. آزادگی در این جا یعنی شجاعتِ بی فایده بودن برای نظامی که موجودات را تنها بشرط بهره کشی می پذیرد. سرو با این وارستگی، از مالکیتِ جهان خارج شده و به مملکتِ خویشتن قدم می گذارد. اما این آزادگی، بی ثبات و لرزان می بود اگر با «ایستادگی» صیانت نمی شد. ایستادگیِ سرو، تنها در قامتِ عمودی اش خلاصه نمی گردد، بلکه در دیالوگِ میانِ نور و تاریکی نهفته است. او به همان اندازه که در ساحتِ آگاهی (شاخه ها) قد می کشد، با سایه هایِ خویش در اعماقِ زمین (ریشه ها) نیز رو به رو می شود. ایستادگی، توانِ خیره شدن در تاریکیِ ناخودآگاه و ریشه دواندن در خاکِ واقعیت است؛ مهارتی برای صیانت از مرکزِ ثقلِ وجود، درست در لحظاتی که تندبادهایِ زمانه قصدِ فروپاشیِ هویت را دارند. صیانت از آن حقیقتِ درونی که در مرحله آزادگی کشف شده است. از پیوندِ این آزادگی (رهایی از نقاب) و ایستادگی (پایداری بر حقیقتِ خویش)، غایتِ غائی یعنی «تفرّد» (Individuation) متولد می شود. تفرّد، آن لحظه شکوهِ تقارن است؛ جایی که انسان دیگر نه یک «بخش» از توده، بلکه یک کلِ منحصربه فرد است. در قامتِ سرو، تمامِ تضادها به صلح رسیده اند؛ موجودی که حولِ محورِ مرکزیِ وجودش به چنان وحدتی دست یافته که دیگر میانِ درون و برونش شکافی نیست. سروِ متفرد، معیارِ حقیقتِ خویش است.
حضورِ مستمرِ سرو در ساحتِ ناخودآگاهِ جمعیِ ما ایرانیان، فراتر از یک نمادپردازیِ گیاهی، بازنماییِ یک هندسه وجودی برای بقایِ تمدنی است. سرو در مقامِ یک کُهن الگو، پیوندِ ناگسستنی میانِ سه ساحتِ آزادگی، ایستادگی و تفرّد را به عنوان مؤلفه هایِ بنیادینِ خویشتنِ فرهنگی ترسیم می کند. سرو با امتناع از باروریِ ابزاری (بی بری)، در عمل از تبدیل شدن به ابژه ای در خدمتِ فرامینِ فایده گرایانه دوران امتناع می کند. این ویژگی، تجسمِ استقلالِ هستی شناختی یک تمدن است؛ یعنی تواناییِ یک فرهنگ برای خود - مرجع بودن و تعریفِ ارزش ها براساسِ منطقِ درونیِ خویش.
این آزادگی اما تنها در سایه ایستادگی به یک حقیقتِ ماندگار بدل می شود. ایستادگیِ سرو، مکانیسمِ صیانت از این استقلال در تندبادهایِ تاریخ است. سرو نشان داده است که توازنِ یک ساختار، در گروِ حلِ پارادوکسِ ریشه و ارتفاع است؛ نفوذ در اعماقِ سنت و ناخودآگاهِ تاریخی (ریشه) برای دستیافتن به عالی ترین سطوحِ آگاهی و افق هایِ آینده (قامت). دراین میان، انعطافِ بته جقه ایِ سرو، عالی ترین سنتزِ میانِ صلابت و نرمش است؛ هوشمندیِ یک تمدن برای خم شدن در برابرِ ناملایماتِ تاریخ، بدونِ آنکه پیوندش با ریشه ها گسسته شود. حاصلِ نهاییِ این فرآیند، رسیدن به مقامِ تفرّد (Individuation) است. در این ساحت، تمدن به بلوغی دست می یابد که در عینِ هم زیستی با جهان، هویتِ منحصربه فردِ خود را از دست نمی دهد. سرو با سایه محدود و همیشه سبزیِ خود، الگویِ قدرتی است که به دنبالِ تملک و سلطه بر دیگران نیست، بلکه بر کمالِ درونی تمرکز دارد. او نشان داده است که تفرّدِ راستین، در خروج از زمانِ خطی و فانی و پیوستن به زمانِ اسطوره ای نهفته است. سرو به عنوان ستونِ روانیِ تمدنِ ایران، مانیفستِ موجودیتی است که آموخته است چه طور در عینِ کثرت، به وحدت برسد و به چنان تعادلی برسد که در آن، ایستادگی مایه جمود نشود و آزادگی به بی ریشگی نینجامد. تصویرِ تمام عیارِ هویتی که غایتِ وجودی اش را در درونِ خود یافته است؛ موجودیتی که در گذارِ قرن ها، بازهم سبز، ایستاده و بر مدارِ خویش باقیمانده است.
*کارشناس ارشد روانشناسی
به طور خلاصه، از سروِ کاشمر که در روایاتِ اساطیری، میراثِ زرتشت و نمادِ نوزاییِ آیینِ مِهر بود، تا سروِ ابرکوه که با قدمتی بیشتر از چهار هزار سال، از مرزِ یک موجودِ بیولوژیک عبور کرده و به یک سندِ زنده تاریخی بدل گشته است؛ این موجود همیشه شاهدی بر فرازوفرود تمدن ها بوده است. نمادِ آگاهیِ بیداری است که در خوابِ زمستانی فرونمی رود. او به همان اندازه که در ساحتِ آگاهی (شاخه ها) قد می کشد، با سایه هایِ خویش در اعماقِ زمین (ریشه ها) هم روبه رو می شود.
منبع: abitarh.ir
این مطلب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات بینندگان در مورد این مطلب